گفتم
فراق را به صبوری دوا کنمصبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرورگر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنمگفتم به قول خویش وفا کن، جواب دادکی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟بیم فراق
دارم و باید به شوق وصلشب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشمجانی نمانده است که دیگر فدا کنمای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟زاهد به ذوق آمده از شعر من ولیننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنمسجّاد سامانی نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱  توسط شهاب غزل معاصر...
ما را در سایت غزل معاصر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 14:18