غزل معاصر

خرید بک لینک
دیدی چه بد شديم گرفتار ديو و ددکس را به ياد نيست چنین روزگار بددیدی که پيشتر ز تو هم بس ستمگرانرفتند و ماند از پسشان لعنت ابدجهد است در جهالت و جهل است در جهادابرام در خرافه و اهمال در خرددست ستم دراز و دهان دروغ بازتزویر و زرق و روی و ریا بی حساب و حددانی که خودپرست کم از بتپرست نيستخودبین برد به سوی خدا نيز دست ردآری صنمپرست نباشد صمدشناسور خود به زرق خواند الله را صمدای دست حق علی بزند گردن تو راکز بهر کار ناحق از او خواستی مددهوشنگ ابتهاج نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱&nbsp توسط شهاب  غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 14:18

گفتم فراق را به صبوری دوا کنمصبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرورگر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنمگفتم به قول خویش وفا کن، جواب دادکی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟بیم فراق دارم و باید به شوق وصلشب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشمجانی نمانده است که دیگر فدا کنمای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟زاهد به ذوق آمده از شعر من ولیننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنمسجّاد سامانی نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱&nbsp توسط شهاب  غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 14:18

صفحه بندی